بی نشان

شعر و ترانه

یک رباعی با نقطه چین و چند دوبیتی

دوستان سلام

اول اینکه بابت این همه تاخیر در بروز رسانی، پوزش

و اما دلیل این همه تاخیر، چند وقتی است سرگرم سرودن یک مجموعه رباعی هزل با موضوع واحد شده ام . البته آنها را نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر نمی شود گذاشت . رباعی سرآغاز آن مجموعه را با نقطه چین های معمول در بعضی کلمات ، برایتان می گذارم. لطفا بخوانید:

گفتیم ک...ی به شعر خود بند کنیم

بر تلخی ایام شکر خند کنیم

ترکیب شد از آب در آمد ک... و شعر

خوب است، ادامه داده یک چند کنیم

و هنوز هم در کار ادامه همان مجموعه رباعی هزلم.

چند روز پیش یعنی پنجشبه ای که گذشت قرار شد در جلسه ی حافظ شناسی اردکان شرکت کنم . هروقت آنجا می روم دوستان نازنین حافظ شناسی، از سر لطف بنده را به شعر خوانی دعوت می کنند. برای آن روز چند دوبیتی سرودم و البته به مناسبتی خاص آنها را خواندم که تقدیمتان می کنم:

 

مرا خوشتر ز طاهر کس نباشد

ز دردش هرچه گویم بس نباشد

به من گفت او برو پیش رفیقی

که او را راه پیش و پس نباشد

 

ز طاهر دور گشتن خوش نبودم

کنارش بودم و خوش می سرودم

دوبیتی مویه ها پیوسته با آه

غمش پیدا و پنهان می ستودم

 

جدا گشتم پر پروازم او داد

نگاه تیزبین چون بازم او داد

دیار عاشقان پر درد دیدم

شروع قصه ای، آغازم او داد

 

غزال تیزپا دیدم به بند است

به راهش قفل و دیوار بلند است

تن طناز و طبع نازکش هم

ز زخم تازیانه، پر گزند است

 

سرش را شور دیگر بود و این شد

چنانش آرزو بود و چنین شد

نظرگاه بلندش را چه پاسخ

گرفتار نگاهی، ذره بین شد

 

نماندم تا نبینم تیره بختی

غزالان را نمی شاید کرختی

نمی شاید نباشد تیر و صیاد

نگاهی در کمین، پشت درختی

 

شب مهتاب دیدم نرپلنگی

کنار برکه روی تخته سنگی

ن دارد شوق رفتن تا سر کوه

شده افسون چشمان قشنگی

 

نمی شد چشم افسونگر نباشد؟

دچارش را دو چشم تر نباشد؟

غزالان را چه افسونی به چشم است

مگر ناباوران را در، نباشد؟

 

چه دردی می کشد بدبین عاقل

نمی داند چه دارد، از چه غافل

به چشمش عاشقان در اتهام اند

الهی بسته باشد چشم جاهل

 

بمیرم، درد طاهر بردم از یاد

ازین نامهربانی داد، فریاد

بفریاد آمدم، طاهر کجایی

امان ای داد امان ای داد و بی داد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 13:56  توسط شمس الدین عراقی  | 

 

باز هم یک روز دیگر رفت و من نزدیک تر
شاید امشب حکم قطعی داد و بی من شد سحر
 
آخرین چیزی که باید، اتفاق افتاده بود
چشم هایی مانده ثابت، وقت رفتن روی در
 
رد پای اشک حسرت روی شعری ناتمام
نقطه بعد از جمله ی (ای روزگار بی پدر)
 
صبح فردا یک صدای سرد و قطع ارتباط
(قدرت پاسخ ندارد فرد منظور نظر)
 
باز می گیری که حتما رفته چایی دم کند
کم کمَک دلشوره می گیری و تلخ است این خبر...
 
گفته بودی می رسم وقتش چه فرقی می کند
پس تماشا کن ببین وقتی که می آید به سر
 
واقعا قادر به پاسخ نیست دیگر ((بی نشان))
هرچه می خواهد بگوید، گفته شد با گوش کر
 
اردکان ۹۳/۴/۴
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 3:53  توسط شمس الدین عراقی  | 

سفر نامه

الهی! با سفر دوری نباشد

چه هنگام و کجا، زوری نباشد

 

الهی! همسفر گر، می فرستی

نچسب و گیر و اینجوری نباشد

 

الهی! یک سفر، همراهمان کن

به شرط آنکه مجبوری نباشد

 

چه خواهد شد، پس از یک روز در راه

بگویم؟ حرف سانسوری نباشد؟

 

اتاق و تخت خواب و خاطرِ تخت

الهی پرده ها توری نباشد

 

دو تن پیچیده در تاریکی شب

چراغ و شمع کافوری نباشد

 

کنار بوسه از لب های شیرین

شراب تلخ انگوری نباشد؟

 

زبانم بند اگر حرف از میانِ

گل زیبای شیپوری نباشد

 

هزاران ماجرا تا صبح فردا

سخن از شرم و معذوری نباشد

 

اگر بعد از سفر، با هم نماندیم؛

الهی! غیر رنجوری نباشد

 

اردکان خرداد 93

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 15:46  توسط شمس الدین عراقی  | 

عجالتا

عجالتا، خداحافظ دنیای مجازی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 11:40  توسط شمس الدین عراقی  | 

آن روز...

وقتی رسیدم، واقعا ترسیده بودم

این جور جایی را کجا، کی دیده بودم

 

بعدا شنیدم چشم هایم هم نمی دید

حتی نمی دانم به کی، چسبیده بودم

 

دیگر از این بدتر نمی شد آنچه کردم

وقتی که پیش از گریه لب برچیده بودم

 

یک زن که لب هایش کبودی می زد از درد

از برق چشمانش، چه ها، فهمیده بودم

 

ساعت حدودا هفت و روزی مثل امروز

در گرمی آغوش او خوابیده بودم

 

حالا که کم کم از نفس افتاده تقویم

باید بگویم، نسخه ی پیچیده بودم

 

هم نام حافظ بودنم را بردم از یاد

با بی نشانان خویش را سنجیده بودم

 

اردکان – یکم اسفند نود و دو 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 14:59  توسط شمس الدین عراقی  | 

عشق شاخص

شب ها که بیدارم، شما در رختخوابید،

تا صبح می خوابید یا در پیچ و تابید؛


بیچاره من، تیک تاک ساعت می شمارم

اما شما، در خواب هم فکر حسابید


من در تب عشق و شما در بازی بورس

از ریزش سهم فلان، در التهابید


من عرضه کردم هر چه از دار و ندارم

حالا شما دارای حق انتخابید


آیا نموداری برای عشق هم هست؟

شاخص نباشد، گفته باشم؛ در عذابید


این روزها بازار هر چیزی کساد است

قیمت ندارد قلب عاشق گر بیابید


پیر و جوانش گفته شد فرقی ندارد

دارد، اگر در جستجوی چیز نابید


در کنج و خلوت خانه باید جستجو کرد

در شهر بی میخانه دنبال شرابید؟


از ابتدای این غزل آشفته گفتم

ساکت شدم از بس شما حاضر جوابید


در این هیاهو ((بی نشان)) هم آمد و گفت:

آیا شما هم مثل من مست و خرابید؟


اردکان بهمن 92

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 11:55  توسط شمس الدین عراقی  | 

یک فنجان غزل با طعم تهران

مانده ام در کافه های شهرِ تهرانِ شما

در کفِ ته مانده های تلخِ فنجانِ شما

می شود دید و نپرسید و به آسانی گذشت
دیدنی بسیار دارد حال الانِ شما

بارها می پرسم از خود این چه کاری بود شد 
داستان شیخ صنعان است و چشمان شما

نامسلمان! دختر ترسای نصرانی نسب
شیخ صنعان مانده در تفسیر قران شما

کفر اگر گفتم من عاشق، تو تکفیرم مکن
این که چیزی نیست از شاگرد شیطان شما
 
راستی این بار حتما زیر قولم می زنم
من قسم خوردم، ولی کی گفته ام جان شما؟

بوسه بر لب هایتان ممنوع کردی، راه حل،
می شود پک زد به ته سیگارِ G1 شما 

دل هوای باکری دارد بیا همت کنیم
از خروج اضطراری، در اتوبان شما

خانه در تبعید دارم زیر تیغ آفتاب
خانه ای بسیار دور از دید و میدان شما

یادتان می آید آن دیدارِ کنجِ آفتاب
بوی نعناع دیده می شد زیر دندان شما

لحظه ای آن اتفاق افتاد و من عاشق شدم
لرزشِ دستِ تمنا ماند و دامان شما

تا کجا با(بی نشان) رفتم نمی دانم چه شد
پاتوقش شد کافه های شهر تهران شما

اردکان بهمن ۹۲

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 21:48  توسط شمس الدین عراقی  | 

قصه ی ما


وقتی تویی با دیگران، دنیا چه تنگ است
تردید دارم این جهان جای درنگ است

شاید حسودی می کنم از بس که خوبی
پیش تماشای تو پایم چرخ لنگ است

بالا نشینِ معبدِ عشقی بلندی
هرکس به فکر سنگِ مفت و مفتِ چنگ است

طاقت ندارم روی ماهت کس ببیند
افسوس زیر پنجه ام لغزنده سنگ است

امسال باید برف سنگینی ببارد
چون قصه مثل قصه ی ماه و پلنگ است
 
هفده آذر یکهزارو سیصد و نود و دو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 7:16  توسط شمس الدین عراقی  | 

تنها یک بیت

پاچه می گیرد سگ ولگرد و دل دل می کند
چون ندارد زور و دندان زود هم ول می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 23:58  توسط شمس الدین عراقی  | 

غزل نیمه تمام

امشب غزلم خسته ولی ختم کلام است
خورشید فرو خفته ی پاییزی بام است

بازنده ی بی قافیه در خلوت تبعید 
بیهوده به ناچار لبش بر لب جام است 

باور به رهایی نکند، پس به چه تدبیر
کو راه رها گشتن از این دام، کدام است

گفتند و شنیدیم که شب دیر نپاید
این جمله قشنگ است ولی جمله ی خام است

تمثیل سحر با من بیدار مگویید
این حرفِ فریبنده خوشایند عوام است

این بازی پی در پیِ گردشگر غدّار
ایام یکی تلخ و یکی، سخت به کام است

 
گفتند و شنیدیم دعا وقت سحرگاه
مقبول شود، وقت سحرخواب حرام است

ای بی خبر از چشم تر عاشق بیدار
بیرون تر ازین دایره ایّام کدام است؟

درد دل بی نام و نشان را نشود گفت
این هم غزل امشب ما، نیمه تمام است


اردکان- مهرماه ۹۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 16:15  توسط شمس الدین عراقی  | 

مطالب قدیمی‌تر