بی نشان

شعر و ترانه

شاحه ی تلخ

در دست رس چشمی و دستم ز تو کوتاه

شد قسمت من چشم تماشا به تو ای ماه

 

سنگین شده شب، وقت حضور است، بیایید

تا سایه بیابد تن تف دیده هر از گاه

 

اندازه ندارد به چه مقیاس بگویم

سنگینی تنهایی شب، وقت سحرگاه

 

من مرد بلا دیده ی طوفان کویرم

فانوس بگردان به شب و گم شده در راه

 

تنهایی و تاریکی و افکار پریشان

کوهی شده هر ذره ی ناچیز تر از کاه

 

نفرین به شب و سوتِ سکوت و غزل تلخ

با در صد بالاتر و نزدیک به پنجاه

 

نفرین به بن شاخه ی "امرود" وش تاک

ای کاش نمی داد به دل دیده ی آگاه

 

انکار به تایید تو از عشق نکردیم

ما را سر "امرود" غمی هست به دلخواه

 

اردکان- تیرماه 94

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:48  توسط شمس الدین عراقی  | 

خواهش

خداوندا، مرا بیمار اگر بردی، نبردی
تنم را ناخوش و تب دار اگر بردی، نبردی
 
عصا بر دست و در هنگامه ی پیری نباشد
مرا بی رونق بازار اگر بردی، نبردی
 
به چشم دیگران آیینه ی عبرت چرا من؟
برای درس و عبرت وار اگر بردی، نبردی
 
به کرسی می نشانی حرف او را، گفته باشم
زمین گیر و فلاکت بار اگر بردی، نبردی
 
همین حالا که باشد اختیارم خوب و عالیست
مرا با خیسی شلوار اگر بردی، نبردی
 
همین حالا که تیپم خوب و خیلی روی فرمم
چرا با خیک پر؟ پروار اگر بردی، نبردی 
 
چرا امروز و فردا می کنی تاخیر تا کی؟
مرا با حسرت دیدار اگر بردی، نبردی
 
مرا در خلوت تبعید و تنهایی نشاندی
ولی، تنها بدون یار اگر بردی، نبردی
 
اردکان اردیبهشت ۹۴
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:8  توسط شمس الدین عراقی  | 

دعای کمی پیش از سال نو

الهی سال دیگر چرخ بازیگر بگردد جور دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:58  توسط شمس الدین عراقی  | 

پگاهِ رسیده

نذر تو کردم آنچه باقی مانده از موی سپیدم
نذری سبک کردم، قبولش کن! مگو قابل ندیدم
 
لطفا سبک سنگین مکن! دار و ندارم رفته بر باد
بر باد دادم آنچه روزی آن چنان سنگین خریدم
 
پنجاه و چندین سال شد بیهوده در بیراهه رفتن
بیهوده حتی کوره راهان تا سحرگاهان دویدم
 
اما سحر، حتما اگر آمد به گاه  خستگی بود
در لاک تنهایی پگاهان خسته کنجی آرمیدم 
 
آرامش جانش کجا؟ آن کس که طوفان بلا دید
باید بگویم زنده در تاریکی گوری خزیدم
 
حالا تویی و تو، و این من، این من در هم شکسته
نشنیده باشم گفته باشی ((خسته ام پا پس کشیدم))
 
آن روز را یادت بماند کم نیاوردیّ و ماندی  
با طعم نعناع زیر دندان لب گزیدی، لب گزیدم
 
آن روز من دیدم تو هم آن اتفاق ساده دیدی
وقت پریدن شد تو ترسیدی، ندیدی من پریدم
 
یادت بماند بعد ازین را پا به پایم عاشقی کن
حتی زبانم لال اگر صد سال دیگر شد خمیدم
 
این اول اسفند هم خط خورد و خم شد پشت تقویم
گفتم شنیدی حرف تلخ (بی نشان)؟ گفتی شنیدم
 
امروز تا یک سال دیگر منتظر ماندن چه سخت است
هر چند خیلی خسته ام اما نمی گویم بریدم    
 
اردکان بهمن ۹۳

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:36  توسط شمس الدین عراقی  | 

یک رباعی با نقطه چین و چند دوبیتی

دوستان سلام

اول اینکه بابت این همه تاخیر در بروز رسانی، پوزش

و اما دلیل این همه تاخیر، چند وقتی است سرگرم سرودن یک مجموعه رباعی هزل با موضوع واحد شده ام . البته آنها را نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر نمی شود گذاشت . رباعی سرآغاز آن مجموعه را با نقطه چین های معمول در بعضی کلمات ، برایتان می گذارم. لطفا بخوانید:

گفتیم ک...ی به شعر خود بند کنیم

بر تلخی ایام شکر خند کنیم

ترکیب شد از آب در آمد ک... و شعر

خوب است، ادامه داده یک چند کنیم

و هنوز هم در کار ادامه همان مجموعه رباعی هزلم.

چند روز پیش یعنی پنجشبه ای که گذشت قرار شد در جلسه ی حافظ شناسی اردکان شرکت کنم . هروقت آنجا می روم دوستان نازنین حافظ شناسی، از سر لطف بنده را به شعر خوانی دعوت می کنند. برای آن روز چند دوبیتی سرودم و البته به مناسبتی خاص آنها را خواندم که تقدیمتان می کنم:

 

مرا خوشتر ز طاهر کس نباشد

ز دردش هرچه گویم بس نباشد

به من گفت او برو پیش رفیقی

که او را راه پیش و پس نباشد

 

ز طاهر دور گشتن خوش نبودم

کنارش بودم و خوش می سرودم

دوبیتی مویه ها پیوسته با آه

غمش پیدا و پنهان می ستودم

 

جدا گشتم پر پروازم او داد

نگاه تیزبین چون بازم او داد

دیار عاشقان پر درد دیدم

شروع قصه ای، آغازم او داد

 

غزال تیزپا دیدم به بند است

به راهش قفل و دیوار بلند است

تن طناز و طبع نازکش هم

ز زخم تازیانه، پر گزند است

 

سرش را شور دیگر بود و این شد

چنانش آرزو بود و چنین شد

نظرگاه بلندش را چه پاسخ

گرفتار نگاهی، ذره بین شد

 

نماندم تا نبینم تیره بختی

غزالان را نمی شاید کرختی

نمی شاید نباشد تیر و صیاد

نگاهی در کمین، پشت درختی

 

شب مهتاب دیدم نرپلنگی

کنار برکه روی تخته سنگی

ن دارد شوق رفتن تا سر کوه

شده افسون چشمان قشنگی

 

نمی شد چشم افسونگر نباشد؟

دچارش را دو چشم تر نباشد؟

غزالان را چه افسونی به چشم است

مگر ناباوران را در، نباشد؟

 

چه دردی می کشد بدبین عاقل

نمی داند چه دارد، از چه غافل

به چشمش عاشقان در اتهام اند

الهی بسته باشد چشم جاهل

 

بمیرم، درد طاهر بردم از یاد

ازین نامهربانی داد، فریاد

بفریاد آمدم، طاهر کجایی

امان ای داد امان ای داد و بی داد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:56  توسط شمس الدین عراقی  | 

 

باز هم یک روز دیگر رفت و من نزدیک تر
شاید امشب حکم قطعی داد و بی من شد سحر
 
آخرین چیزی که باید، اتفاق افتاده بود
چشم هایی مانده ثابت، وقت رفتن روی در
 
رد پای اشک حسرت روی شعری ناتمام
نقطه بعد از جمله ی (ای روزگار بی پدر)
 
صبح فردا یک صدای سرد و قطع ارتباط
(قدرت پاسخ ندارد فرد منظور نظر)
 
باز می گیری که حتما رفته چایی دم کند
کم کمَک دلشوره می گیری و تلخ است این خبر...
 
گفته بودی می رسم وقتش چه فرقی می کند
پس تماشا کن ببین وقتی که می آید به سر
 
واقعا قادر به پاسخ نیست دیگر ((بی نشان))
هرچه می خواهد بگوید، گفته شد با گوش کر
 
اردکان ۹۳/۴/۴
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت 3:53  توسط شمس الدین عراقی  | 

سفر نامه

الهی! با سفر دوری نباشد

چه هنگام و کجا، زوری نباشد

 

الهی! همسفر گر، می فرستی

نچسب و گیر و اینجوری نباشد

 

الهی! یک سفر، همراهمان کن

به شرط آنکه مجبوری نباشد

 

چه خواهد شد، پس از یک روز در راه

بگویم؟ حرف سانسوری نباشد؟

 

اتاق و تخت خواب و خاطرِ تخت

الهی پرده ها توری نباشد

 

دو تن پیچیده در تاریکی شب

چراغ و شمع کافوری نباشد

 

کنار بوسه از لب های شیرین

شراب تلخ انگوری نباشد؟

 

زبانم بند اگر حرف از میانِ

گل زیبای شیپوری نباشد

 

هزاران ماجرا تا صبح فردا

سخن از شرم و معذوری نباشد

 

اگر بعد از سفر، با هم نماندیم؛

الهی! غیر رنجوری نباشد

 

اردکان خرداد 93

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 15:46  توسط شمس الدین عراقی  | 

عجالتا

عجالتا، خداحافظ دنیای مجازی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 11:40  توسط شمس الدین عراقی  | 

آن روز...

وقتی رسیدم، واقعا ترسیده بودم

این جور جایی را کجا، کی دیده بودم

 

بعدا شنیدم چشم هایم هم نمی دید

حتی نمی دانم به کی، چسبیده بودم

 

دیگر از این بدتر نمی شد آنچه کردم

وقتی که پیش از گریه لب برچیده بودم

 

یک زن که لب هایش کبودی می زد از درد

از برق چشمانش، چه ها، فهمیده بودم

 

ساعت حدودا هفت و روزی مثل امروز

در گرمی آغوش او خوابیده بودم

 

حالا که کم کم از نفس افتاده تقویم

باید بگویم، نسخه ی پیچیده بودم

 

هم نام حافظ بودنم را بردم از یاد

با بی نشانان خویش را سنجیده بودم

 

اردکان – یکم اسفند نود و دو 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:59  توسط شمس الدین عراقی  | 

عشق شاخص

شب ها که بیدارم، شما در رختخوابید،

تا صبح می خوابید یا در پیچ و تابید؛


بیچاره من، تیک تاک ساعت می شمارم

اما شما، در خواب هم فکر حسابید


من در تب عشق و شما در بازی بورس

از ریزش سهم فلان، در التهابید


من عرضه کردم هر چه از دار و ندارم

حالا شما دارای حق انتخابید


آیا نموداری برای عشق هم هست؟

شاخص نباشد، گفته باشم؛ در عذابید


این روزها بازار هر چیزی کساد است

قیمت ندارد قلب عاشق گر بیابید


پیر و جوانش گفته شد فرقی ندارد

دارد، اگر در جستجوی چیز نابید


در کنج و خلوت خانه باید جستجو کرد

در شهر بی میخانه دنبال شرابید؟


از ابتدای این غزل آشفته گفتم

ساکت شدم از بس شما حاضر جوابید


در این هیاهو ((بی نشان)) هم آمد و گفت:

آیا شما هم مثل من مست و خرابید؟


اردکان بهمن 92

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:55  توسط شمس الدین عراقی  | 

مطالب قدیمی‌تر