X
تبلیغات
بی نشان

بی نشان

شعر و ترانه

آن روز...

وقتی رسیدم، واقعا ترسیده بودم

این جور جایی را کجا، کی دیده بودم

 

بعدا شنیدم چشم هایم هم نمی دید

حتی نمی دانم به کی، چسبیده بودم

 

دیگر از این بدتر نمی شد آنچه کردم

وقتی که پیش از گریه لب برچیده بودم

 

یک زن که لب هایش کبودی می زد از درد

از برق چشمانش، چه ها، فهمیده بودم

 

ساعت حدودا هفت و روزی مثل امروز

در گرمی آغوش او خوابیده بودم

 

حالا که کم کم از نفس افتاده تقویم

باید بگویم، نسخه ی پیچیده بودم

 

هم نام حافظ بودنم را بردم از یاد

با بی نشانان خویش را سنجیده بودم

 

اردکان – یکم اسفند نود و دو 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 14:59  توسط شمس الدین عراقی  | 

عشق شاخص

شب ها که بیدارم، شما در رختخوابید،

تا صبح می خوابید یا در پیچ و تابید؛


بیچاره من، تیک تاک ساعت می شمارم

اما شما، در خواب هم فکر حسابید


من در تب عشق و شما در بازی بورس

از ریزش سهم فلان، در التهابید


من عرضه کردم هر چه از دار و ندارم

حالا شما دارای حق انتخابید


آیا نموداری برای عشق هم هست؟

شاخص نباشد، گفته باشم؛ در عذابید


این روزها بازار هر چیزی کساد است

قیمت ندارد قلب عاشق گر بیابید


پیر و جوانش گفته شد فرقی ندارد

دارد، اگر در جستجوی چیز نابید


در کنج و خلوت خانه باید جستجو کرد

در شهر بی میخانه دنبال شرابید؟


از ابتدای این غزل آشفته گفتم

ساکت شدم از بس شما حاضر جوابید


در این هیاهو ((بی نشان)) هم آمد و گفت:

آیا شما هم مثل من مست و خرابید؟


اردکان بهمن 92

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 11:55  توسط شمس الدین عراقی  | 

یک فنجان غزل با طعم تهران

مانده ام در کافه های شهرِ تهرانِ شما

در کفِ ته مانده های تلخِ فنجانِ شما

می شود دید و نپرسید و به آسانی گذشت
دیدنی بسیار دارد حال الانِ شما

بارها می پرسم از خود این چه کاری بود شد 
داستان شیخ صنعان است و چشمان شما

نامسلمان! دختر ترسای نصرانی نسب
شیخ صنعان مانده در تفسیر قران شما

کفر اگر گفتم من عاشق، تو تکفیرم مکن
این که چیزی نیست از شاگرد شیطان شما
 
راستی این بار حتما زیر قولم می زنم
من قسم خوردم، ولی کی گفته ام جان شما؟

بوسه بر لب هایتان ممنوع کردی، راه حل،
می شود پک زد به ته سیگارِ G1 شما 

دل هوای باکری دارد بیا همت کنیم
از خروج اضطراری، در اتوبان شما

خانه در تبعید دارم زیر تیغ آفتاب
خانه ای بسیار دور از دید و میدان شما

یادتان می آید آن دیدارِ کنجِ آفتاب
بوی نعناع دیده می شد زیر دندان شما

لحظه ای آن اتفاق افتاد و من عاشق شدم
لرزشِ دستِ تمنا ماند و دامان شما

تا کجا با(بی نشان) رفتم نمی دانم چه شد
پاتوقش شد کافه های شهر تهران شما

اردکان بهمن ۹۲

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 21:48  توسط شمس الدین عراقی  | 

قصه ی ما


وقتی تویی با دیگران، دنیا چه تنگ است
تردید دارم این جهان جای درنگ است

شاید حسودی می کنم از بس که خوبی
پیش تماشای تو پایم چرخ لنگ است

بالا نشینِ معبدِ عشقی بلندی
هرکس به فکر سنگِ مفت و مفتِ چنگ است

طاقت ندارم روی ماهت کس ببیند
افسوس زیر پنجه ام لغزنده سنگ است

امسال باید برف سنگینی ببارد
چون قصه مثل قصه ی ماه و پلنگ است
 
هفده آذر یکهزارو سیصد و نود و دو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 7:16  توسط شمس الدین عراقی  | 

تنها یک بیت

پاچه می گیرد سگ ولگرد و دل دل می کند
چون ندارد زور و دندان زود هم ول می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 23:58  توسط شمس الدین عراقی  | 

غزل نیمه تمام

امشب غزلم خسته ولی ختم کلام است
خورشید فرو خفته ی پاییزی بام است

بازنده ی بی قافیه در خلوت تبعید 
بیهوده به ناچار لبش بر لب جام است 

باور به رهایی نکند، پس به چه تدبیر
کو راه رها گشتن از این دام، کدام است

گفتند و شنیدیم که شب دیر نپاید
این جمله قشنگ است ولی جمله ی خام است

تمثیل سحر با من بیدار مگویید
این حرفِ فریبنده خوشایند عوام است

این بازی پی در پیِ گردشگر غدّار
ایام یکی تلخ و یکی، سخت به کام است

 
گفتند و شنیدیم دعا وقت سحرگاه
مقبول شود، وقت سحرخواب حرام است

ای بی خبر از چشم تر عاشق بیدار
بیرون تر ازین دایره ایّام کدام است؟

درد دل بی نام و نشان را نشود گفت
این هم غزل امشب ما، نیمه تمام است


اردکان- مهرماه ۹۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 16:15  توسط شمس الدین عراقی  | 

ساعت پرواز

دستور رفتن، حکمِ بی چون و چرا بود
از بی حواسی کفش هایم پا به پا بود

پیچید پایم تا مگر آهی برآری
رو برنگرداندن کجا رسم وفا بود

گفتم ببین! چشمان اشک آلوده دیدم
پس لرزش ات، از گریه های بی صدا بود؟

گفتی برو هنگام پرواز است و دیر ست
پرواز بی تاخیر؛ دردِ بی دوا بود

ای کاش رد می شد کسیّ و، عطسه می کرد
می ماندم و، جاماندنم کار خدا بود
 
دیوانگی کردم که تنها بی تو رفتم
تنها نمی رفتم، اگر عقلم بجا بود

باور نکن! گفتم که چیزی گفته باشم
شاعر که عاشق می شود عقلش کجا بود

تقدیر رفتن سرنوشتم بوده شاید
یا کار آن فرمانده ی بی دست و پا بود

رفتم که رفتم ((بی نشان)) می خواند و می رفت 
بی کلّه گی می کرد و خیلی بی هوا بود


اردکان - سیزدهم تیر ماه نود و دو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 22:10  توسط شمس الدین عراقی  | 

خواب


دل اگر، تنگ است و آدم ناامید

می شود خوابید و خواب گریه دید

 

می شود با بی خیالی طی شود

خواب رنگی دید و تاریکی، درید

 

خوابِ رنگی، یاد آن شب ها بخیر

دل چه بی پروا برایش می طپید

 

می شود رنگی کند خواب مرا

آن که خطّ چشم آبی می کشید؟

 

آن که هر شب لب گزیدن های من

دید و فردا طعنه زد، گفت ای یزید

 

می شود تا می شود بی پرده گفت

بی قسم خوردن به قرآن مجید

 

می شود اما نمی دانم چرا

((بی نشان)) در خواب هی از جا پرید

 

اردکان – خرداد 92

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 6:55  توسط شمس الدین عراقی  | 

عطسه ی صبر


ثبت سند، بی مستند، بی استناد است

مثل هزاران حکمِ دور از اجتهاد است

 

اما هَراَز گاهی اگر شک کرده باشی

بر واضحات حتی اگر؛ از اعتقاد است

 

وقتی  مقرر می کند فرصت نداری

 تاریخ یک روز معین، مستزاد است

 

مثلِ جهنم می کند اردیبهشتت

بر اعتقاداتِ تو، حکمش ارتداد است

 

بار سفر بستی به دیدارش شتابان

بازارِ دلتنگت شدم، دیگر کساد است

 

یک روز دل مشغول و روزی نا خوش احوال

وقت مریضی، عطسه ی صبرش زیاد است

 

سوغات شیرازت خریداری ندارد

او را هزاران مشتری، از بامداد است

 

سرگشته باش و(بی نشان) دور از هیاهو 

تقدیرِ ماندن، جبرِ چرخِ کج نهاد است

 

اردکان- سی و یک اردیبهشت سال یک هزار و سیصد و نود و دوی خورشیدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:26  توسط شمس الدین عراقی  | 

عاشقانه ترین های عمادالدین مشائی


عمادالدین مشایی خیلی زود رفت. کاش بیشتر می ماند، کاش خیلی بیشتر می ماند. او چهره ای شناخته شده در دنیای مجازی است. خیلی از شعر هایش در سایت شعر نو هست. وقتی هم رفت، شاعران سایت شعرنو برایش مرثیه ها سرودند. 

مشایی عاشقانه هایی هم دارد که جایی به نمایش گذاشته نشده است. دوستی ارجمند این سروده هایش را دارد. چند وقت پیش، تلفنی گفت، خیلی دلش می خواهد این شعر های عماد را هم دیگران بخوانند. خلاصه این که آن دوست عزیز پیشنهادم را پذیرفت تا عاشقانه ترین های عماد را برای شما دوستان عزیز به نمایش بگذارم و این اولین شعر از این دفتر:

 

فقط از این همه، اما بیا فرار کنیم

برای دفعه اول نگو چکار کنیم

 

بدون هیچ دلیلی که منطقی هم نیست

برای داشتن هم، بیا قمار کنیم

 

گذشته رفت و امروز می رود، فردا

نیامده است به قولش چه اعتبار کنیم

 

قبول کن! خداگونه مال هم هستیم

چه باعثش شده خود را که استتار کنیم؟

 

هدف نشانه ی این بود تا به هم برسیم

وعشق تیر خلاصش، که افتخار کنیم

 

برای اوج رسیدن از این قفس باید

دو بالِ پر زدنِ واجب اختیار کنیم

.....

 

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 12:53  توسط شمس الدین عراقی  | 

مطالب قدیمی‌تر