|
فصل پایانی
|
|
|
صبح ِ آفتاب نزده،
پرنده پرکشید و رفت
|
|
چی سر ِ درختِ پیر می
خواد بیاد، ندید و رفت
|
|
|
باز قرار بود بریزه
برگای سبزش ،بشه زرد
|
|
شاخه های نازکش بشکنه
پشتش زیر ِ درد
|
|
|
باز قرار بود بشینه با
دل ِ تنگ و غصه دار
|
|
بکشه از ته ِ دل آه و
بگه ای روزگار
|
|
|
زیر این سقف کبود ،شادی
یه ذرّه اس ،چه کمه
|
|
عوضش غصّه هزار خرواره
کوه ِ ماتمه
|
|
|
طعم اون یه ذره این
تلخی رو شیرین می کنه
|
|
کفّه ی سبک ترُ یه
خورده سنگین می کنه
|
|
|
تا تحمّل بشه طی، راهِ
درازِ ناگزیر
|
|
مرهم زخمای دل، خاطره
های دلپذیر
|
|
|
وقتی جوب خشکید و باد
رفت و پرنده پرکشید
|
|
روزای آخر عمر تکدرخت
پیر رسید
|
|
|
دیگه چشماش نمی
دید،هرچی قرار بود دیده بود
|
|
روزگار اما براش برنامه
از پیش چیده بود
|
|
|
بود و بود تا، یه روز
از دور ،صدای جیک جیک اومد
|
|
صدای زوزه ی باد، از
اون ور از نزدیک اومد
|
|
|
گوش تکدرخت پیر سوت
کشید از زوزه ی باد
|
|
زیر لب گفت: چرا این
وقتی باید نیاد میاد
|
|
|
باد که نزدیک شده بود،
ایستاد و پرسید با منی
|
|
نکنه مثل همه ،تو هم با
بنده دشمنی؟
|
|
|
اگه اینجا بودنم باعث
آزاره،برم
|
|
اگه این آتیش پاره
باهات قرار داره ،برم
|
|
|
من که از پیش می دونم
آخر این قصه چیه
|
|
اونی که باخته کیه، اون
که فقط تاخته کیه
|
|
|
من بهت گفته باشم، دل
به پرنده ها نبند
|
|
برگاتو تکون بدم؟بیا با
من بگو بخند
|
|
|
یادته اون روزا اون شعر
و غزل هات ،یادته؟
|
|
بعضی وقتا مثنوی با اون
مثل هات ،یادته؟
|
|
|
نمی خوای مثل قدیم اون
روزا تکرار بشه باز
|
|
دوباره دور و برت پر از
طرفدار بشه باز
|
|
|
من بهت گفته باشم این
میره افسرده می شی
|
|
دفتر ِ کهنه ی مشقای
قلم خورده می شی
|
|
|
تو اگه خواسته باشی
ازین جا دورش می کنم
|
|
جوجه آرتیستَ رو کور
،خوراکِ مورش می کنم
|
|
|
باز که اخمات تو همه؟
گوش می دی اصلا ، حالیته
|
|
همه بدبختی هات از کلّه
ی پوک و خالیته
|
|
|
پیر خشک ّ خوش خیال!جز
مار و مور و مارمولک
|
|
کی میاد به دیدنت، این
که میره، یه شاپرک؟
|
|
|
چشمه از غصّه ی آب که
پاش رسید به شوره زار
|
|
می دونستی خشکیده؟اینم
به پای من بذار
|
|
|
تکدرخت بی نوا چشماشُ
بست و گریه کرد
|
|
قطره های اشکشُ ریخت کف
جوب و هدیه کرد
|
|
|
آسمون تاریک شد از ابر
سیاه و رعد و برق
|
|
می زد از شیش طرف امّا
بیشتر از شمالِ شرق
|
|
|
دقیقا اونجا که آب رو
شوره زار افتاده بود
|
|
پشت اون تپه که ماه
دیشب به آب دلداده بود
|
|
|
باد تا دید هوا پسه، یه
جای دور شد گم و گور
|
|
چشمای درخت ِپیر ، یه
متری رو می دید به زور
|
|
|
بو کشید، عطر ِگل ِ یاس
می یومد باز بو کشید
|
|
ولی این بار بوی بد،
مثل بوی تند اسید
|
|
|
به خودش دلداری داد
:ها! این بارونِ اسیده
|
|
یادمه یه وقتی از باد
شنیدم، می گفت دیده
|
|
|
شاخه هاشُ داد تکون از
شادی داد زد: شمایین؟!
|
|
بچّه های خوب من! یه
وقت نشین خیس، نچایین!
|
|
|
زیر این شاخه ، همین
نزدیک ِ قلبم رو سینه م
|
|
یه جای خوب واستون دارم
شما رو می بینم
|
|
|
چرا اونجا ، این طرف،
اونجا یه کم دور می شی ها
|
|
توی کادر ِ پشتِ سر ،یه
خورده ناجور می شی ها
|
|
|
راستی گفتم بهتون ،باز
داره برگام می ریزه
|
|
شما تقویم ندارین،
اینجا چرا باز پاییزه؟
|
|
|
یکی با چشمای خیس، اون
یکی مثل ِ کوهِ یخ
|
|
دلواپس بود این یکی ،
اون توی دستاش سر ِنخ
|
|
|
دیگه سر رشته ی کار،
دستِ درخت ِ پیر نبود
|
|
آخر قصّه دیگه قشنگ و
دلپذیر نبود
|
|
|
تکدرخت پیر می دید
حادثه اخطار شده بود
|
|
غم و غصه بود که تو دلش
تلمبار شده بود
|
|
|
بوی بد پر شده بود ،عطر
ِ سفیدِ یاس پرید
|
|
زیر سر پنجه ی تیز،
درختِ پیر، درد می کشید
|
|
|
منتظر بود که برن ،قصه
به آخر برسه
|
|
لحظه ی سرودن ِ
,,آرزوهام,, پر برسه
|
|
|
وقتی رفتن؛ آسمون تا
خود ِفردا گریه کرد
|
|
تکدرخت خسته گفت : آهای
فلک! بسّه نگرد!
|
|
|
دو سه روز طول نکشید،
یه مرد خارکن با تبر
|
|
پیش روش ایستاد و زد
دستاشُ محکم به کمر
|
|
|
شب که مهتاب دراُمد، یه
تلّ ِ خاک دیده می شد
|
|
خاکِ پاک با دستِ باد ،
همیشه پاشیده می شد
|
|
|
اردکان - سیزدهم دی ماه
یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
|